تبلیغات
قافله شهداء - بهترین مهمان

هنر آن است که بمیری قبل از آنکه بمیرانندت و مبدا و منشاء حیات آنانند که چنین مرده اند***به وبلاگ قافله شهداء خوش آمدید

سنگر من

سنگر
موج بی سیم

پرسنلی:

نویسند گان :
محسن(29)

موضوعات :
عمومی
شهداء
رهبر
تفحص

آرشیو :
آذر 1385 - 4
آبان 1385 - 3
مهر 1385 - 2
شهریور 1385 - 4
مرداد 1385 - 4
تیر 1385 - 1
شهریور 1384 - 4
مرداد 1384 - 7

صفحات:

تدارکات

همسنگران :
+ سایت انجمن مبارزه با تهاجم فرهنگی
+ لاهوت
+ مباداد روی لاله پا گذاریم
+ سرزمین نور
+ زمینی های آسمونی
+ مرکز فرهنگی شهید آوینی
+ کوثر
+ انصار الشهدا‌ء
+ مردان بی ادعا
+ آرزوی شهادت
+ شهیدان
+ پژوهشی در قرآن
+ شهداء
+ حاج حمید



هم خدمتی ها
:

ثقلین

جستجو:


اگر مایلید که از به روز شدن وبلاگ مطلع شوید ایمیل خود را در اینجا ثبت کنید:


نظر سنجی:
 

کدام شهید بیشتر روی شما تأثیر گذار است؟






آمار وبلاگ
  امروز:
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
کل مطالب:
کل نظرها:
کل بازدیدها :
ایجاد صفحه : 0.768
ثانیه

طراح قالب

پنجشنبه 16 شهریور 1385

بهترین مهمان

برادرم، محمد، در عملیات والفجر پنج پای چپش را از دست داد. او هر ساله، نیمه شعبان جشن كوچكی می گرفت و دوستانش را دعوت می كرد .نیمه شعبان سال گذسته هم مثل سالهای پیش برای "آقا" جشن گرفت اما چون در مسجد محل، همزمان جشن مفصل و با شكوهی برگزار شده بود، دوستانش به منزل ما نیامدند. حال محمد را در آن روز از زبان خودش بشنوید:

"دم غروب بود .نسیم خنكی می وزید .روی ویلچر نشسته بودم و با چشمانی اشكبار و دلی گرفته به كوچه نگاه می كردم .
از دور كسی می آمد. نزدیكتر شد كه دیدم جوانی خوشرو و با چهره نورانی و محاسن مشكی و لباس سبز رنگ بسیجی است .
از اینكه بالاخره یك نفر آمده تا از شیرینی
امام زمان (عج)؛ تناول كند. خوشحال شدم. هرچه آن جوان به من نزدیكتر می شد، عطر خوش یاس و گل محمدی به مشامم می رسید. جلوتر آمد و سلام كرد.

گفتم: سلام از ماست.

حالم را پرسید. صدایش گرم و دلنشین بود.خواستم بروم برایش شیرینی و شربت بیاورم. نگذاشت. خودش برخاست، یك شیرینی برداشت و جرعه ای شربت نوشید.

آمد، نزدیك نشست و گفت: شما جانبازید؟

گفتم: بله،

دستی بر پایم كشید و گفت: بلند شو.

با تعجب گفتم: برادر! من جانبازم، نمی توانم روی پا بایستم و راه بروم.

دوباره گفت: یا علی بگو و بلند شو.

گفتم: به خدای مهدی(عج)، نمی توانم!

گفت: چطور قسم به خدای مهدی می خوری اما به فرمان مهدی گوش نمی دهی؟

زبانم بند آمده بود. دستم را گرفت و بلند كرد.هیچ دردی در پایم حس نمی كردم.

رو به من كرد و گفت: هر سال برای امام زمانت جشن بگیر . اگر هیچ كس هم در خانه ات را نزد. او خود در جشنت شركت می كند.

بر پیشانی ام بوسه ای زد و رفت. دیدم كه چون كبوتری سبكبال فرش را به قصد عرش ترك می كند.

فریاد زدم: نروید آقا! خواهش می كنم نروید..."

بله! در این لحظه من و پدرم و مادرم ،محمد را دیدیم كه در وسط كوچه ایستاده است و گریه می كند. ابتدا هیچكدام متوجه شفا یافتن محمد نشدیم.به سویش دویدیم و علت گریه اش را جویا شدیم. در حالیكه به شدت می گریست، گفت: من امروز بهترین مهمان را داشتم اما میزبان خوبی نبودم. در همین هنگام من متوجه پای محمد شدم و فریادزدم: محمد! پایت، پایت ...
پدر و مادرم كه تازه موضوع را فهمیده بودند،متحیر شدند. مادرم از حال رفت و پدرم از محمد خواست كه جریان را برایش تعریف كند.
محمد از آن پس هر نیمه شعبان ،جشن كوچكی برای آقا می گیرد حتی اگر كسی به مهمانی اش نیاید... .


[ویرایش شده در : - - -]

سخنان شما ()