تبلیغات
قافله شهداء - ابتدا با شهدای گمنام

هنر آن است که بمیری قبل از آنکه بمیرانندت و مبدا و منشاء حیات آنانند که چنین مرده اند***به وبلاگ قافله شهداء خوش آمدید

سنگر من

سنگر
موج بی سیم

پرسنلی:

نویسند گان :
محسن(29)

موضوعات :
عمومی
شهداء
رهبر
تفحص

آرشیو :
آذر 1385 - 4
آبان 1385 - 3
مهر 1385 - 2
شهریور 1385 - 4
مرداد 1385 - 4
تیر 1385 - 1
شهریور 1384 - 4
مرداد 1384 - 7

صفحات:

تدارکات

همسنگران :
+ سایت انجمن مبارزه با تهاجم فرهنگی
+ لاهوت
+ مباداد روی لاله پا گذاریم
+ سرزمین نور
+ زمینی های آسمونی
+ مرکز فرهنگی شهید آوینی
+ کوثر
+ انصار الشهدا‌ء
+ مردان بی ادعا
+ آرزوی شهادت
+ شهیدان
+ پژوهشی در قرآن
+ شهداء
+ حاج حمید



هم خدمتی ها
:

ثقلین

جستجو:


اگر مایلید که از به روز شدن وبلاگ مطلع شوید ایمیل خود را در اینجا ثبت کنید:


نظر سنجی:
 

کدام شهید بیشتر روی شما تأثیر گذار است؟






آمار وبلاگ
  امروز:
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
کل مطالب:
کل نظرها:
کل بازدیدها :
ایجاد صفحه : 0.768
ثانیه

طراح قالب

دوشنبه 17 مرداد 1384

ابتدا با شهدای گمنام

   

                           

من كه تو را خوب می‎شناسم، تو شاید برای آنها كه من‏باب ثواب به زیارت اهل قبور می‎آیند گمنام باشی، همگی از كنارت بگذرند و بی‎توجه، چرا كه نامت را در خاك ننوشته‎اند، چرا كه سنگ قبرت از مرمر سفید نیست، قاب عكس نداری هیچ فانونسی بر مزارت نورافشانی نمی‎كند، حتی سنگ قبرت تنهاست كه با آبی شستشو نگردید!
ولی من تو را خوب می‎شناسم، خیلی‎خیلی خوب تو برای من گمنام نیستی، نامت بسیجی است، شهرتت دریادل و پدرت حسینی‏.

من تو را بارها و بارها در هفت تپه دیده بودم، آنگاه كه در صبح‎گاه‏ها با گروهانتان می‏دویدی، تیربار بر دوشت سنگینی می‎كرد اما لبخندت از چهره بیرون نمی‎رفت.

آن گاه كه برای نماز وارد حسینیة گردان می‎شدی آرام و آهسته گوشه‏ای می‎رفتی، قرآن كوچكت را از جیب پیراهنت درمی‎آوردی و شروع به قرائت می‎كردی، خدا كه با تو حرف می‎زد برمی‏خاستی و به نماز می‎ایستادی تا تو نیز با او راز بگویی. از دور حركات لبت را می‎دیدم و اشك‏های متصل چشمت را كه بی‎امانت كرده‏بود، برای اینكه كسی متوجه حالت نگردد پی‏درپی با گوشة چفیه‎ات گونه‎هایت را خشك می‎كردی.

آنگاه كه نیمه ‎شب‏ها پهلو از بستر می‎كندی، فانوس آویخته از میلة چادر را برمی‎داشتی و بیرون می‎زدی، پوتین‎هایت را كه همیشه در جای مخصوص قرارشان می‎دادی، بی‎ سر و صدا می‎پوشیدی من دیگر تو را نمی‎دیدم و فقط وقتی برای نماز صبح به حسینیه می‎آمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتی سلامت می‎دادم به رویم می‎خندیدی بگونه‎ای كه انگار نه انگار كه مدتهاست با حبیبت خلوت كرده و در دامنش میگریستی.

آنگاه كه با رفقایت به مرخصی شهری میرفتی و وسایل حمامت را در چفیه سفیدت پیچیده بودی در كنار جاده خاكی منتظر تویوتا، ...

آنگاه كه كمربندی از اتوبوس دور تا دور اردوگاه بعلامت فرا رسیدن كار، دلها را به شوق آورده بود، در میان بچه‎ها نبودی، در دل شیاری تنها در خودت سی كردی تو بودی و صفحه‎ای كاغذ و یك خودكار، تو و صفحه‎ای كاغذ و یك خودكار و ... خدا، او می‎گفت و تو می‎نوشتی، وصیتنامه آری وآنگاه كه در نیمه شب شلمچه یا سحرگاه فاو یا صلوه ظهرمهران خمپاره‎ای در كنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود درست مثل پروانه‎ای شعله‎ور از عشق شمع ساكت و آرام بر زمین افتادی و شدی شهیدگمنام.

پس تو گمنام نیستی. تو گمنام ندیده‎ای بیا تا نشانت دهم، موجوداتی در این دنیا هستند كه همه نامشان در نانشان پیچیده كه اگر نانشان را ببری دیگر كسی آنها را نمیشناسد...

مردانگی و شرف دیانت و ایثار، غیرت حسینی و زینب، امام و شهادت در دایرة محدود ایده آل هاشان محلی از اعراب ندارد، تمام عشقشان این است كه ... اگر چه بقیمت شرف خود، ... و همین، زندگی برای آنها همین است بخدا قسم همین است به همین پوچی.

آری تو گمنام نیستی.

همه كودكان مظلوم فلسطینی تو را می‎شناسند، همه گرسنگان محروم آفریقا تو را می‎شناسند، همه مسلمانانِ در بند مصر تو را می‎شناسند، همه گلو‎های بریده خیابانهای كشمیر تو را می‎شناسند، همه ناله‎های پیچیده درسیاهچالهای بغداد و موصل تورا می‎شناسند، همه دریاها واقیانوسهای زلال تورا می‎شناسند، همه گلهای بهاری شبنم گرفته از سحر تورا می‎شناسند همه بغضهای تركیده ازداغ، همة فریادهای درهم پیچیده در حلقومها

و مادرت نیز، تاكنون ندیده‎ای هر شب جمعه كه به گلزار شهدا می‎آید یكراست قصد كوی شهیدان گمنام می‎نماید، بر سر هر قبری كه نام و نشانی ندارد می‎نشیند و فاتحه‎ای می‎خواند اما اگر دقت كرده باشی به اینجا كه می‎رسد بی‎اختیار اشك از چشمانش جاری می شود، آری او اینجا احساس دیگری دارد. بوی خون شیربچه اش را اینجا به خوبی استشمام می كند، اما خوش به حالت مه از میان این همه نام، نام گمنامی را انتخاب كردی.

ولی بدان ای دریادل كه اگر گمنامی این است باید بدانی كه از این گمنام‏تر هم دراین عالم بوده، می‎پرسی چه كسی؟ از خودش بپرس او اكنون در بهشت با شماست به او بگو كه وقتی خواهرش بر جناز‎ه‎اش حاضر شد چه گفت؟


أأنت أخی؟ أأنت بن والدی! یا حسین


[ویرایش شده در : دوشنبه 24 مرداد 1384 - 02:08 ق.ظ]

سخنان شما ()