تبلیغات
قافله شهداء

هنر آن است که بمیری قبل از آنکه بمیرانندت و مبدا و منشاء حیات آنانند که چنین مرده اند***به وبلاگ قافله شهداء خوش آمدید

سنگر من

سنگر
موج بی سیم

پرسنلی:

نویسند گان :
محسن(29)

موضوعات :
عمومی
شهداء
رهبر
تفحص

آرشیو :
آذر 1385 - 4
آبان 1385 - 3
مهر 1385 - 2
شهریور 1385 - 4
مرداد 1385 - 4
تیر 1385 - 1
شهریور 1384 - 4
مرداد 1384 - 7

صفحات:
1 2 3 4 5 6 7 ...

تدارکات

همسنگران :
+ سایت انجمن مبارزه با تهاجم فرهنگی
+ لاهوت
+ مباداد روی لاله پا گذاریم
+ سرزمین نور
+ زمینی های آسمونی
+ مرکز فرهنگی شهید آوینی
+ کوثر
+ انصار الشهدا‌ء
+ مردان بی ادعا
+ آرزوی شهادت
+ شهیدان
+ پژوهشی در قرآن
+ شهداء
+ حاج حمید



هم خدمتی ها
:

ثقلین

جستجو:


اگر مایلید که از به روز شدن وبلاگ مطلع شوید ایمیل خود را در اینجا ثبت کنید:


نظر سنجی:
 

کدام شهید بیشتر روی شما تأثیر گذار است؟






آمار وبلاگ
  امروز:
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
کل مطالب:
کل نظرها:
کل بازدیدها :
ایجاد صفحه : 0.768
ثانیه

طراح قالب

سه شنبه 21 آذر 1385

تغییر آدرس قافله شهداء

دوستان عزیز!

به علت پاره ای از مشکلاتی که سِرور میهن بلاگ دارد تا اطلاع ثانوی برای پیوستن به قافله شهداء به لینک زیر مراجعه فرمایید.

با تشکر و التماس دعا

وبلاگ قافله شهداء

اینم آدرس وبلاگ با دامین جدید

http://qafeleh.ir

 

 


[ویرایش شده در : پنجشنبه 10 خرداد 1386 - 03:05 ق.ظ]

سخنان شما ()

شنبه 11 آذر 1385

شهید امام رضا(ع)- ماجرایی خواندنی از پیدا شدن یک شهید

اوایل سال 72 بود و گرماى فكه.

در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین كانال اول و دوم، مشغول كار بودیم.

چند روزى مى شد كه شهید پیدا نكرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و كار را شروع مى كردیم. گره و مشكل كار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشكالى وجود دارد.

          

آن روز صبح، كسى كه زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى كردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها كه در زمین فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاك در آوردیم. روزى اى بود كه آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاك. یكى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایى و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و ناباورى، دیدیم كه یك آینه كوچك، كه پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى كه در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشك مى ریختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترین چیزى بود.

شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:

«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».

از خاطرات برادران تفحص


[ویرایش شده در : دوشنبه 13 خرداد 1387 - 08:06 ق.ظ]

سخنان شما ()